|
چمبرخان ميره
شكار خرگوش، صداي هويج در مياره!
تلويزيون داشته گل
خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده،
چمبرخان تماشا ميكرده.
دو سه بار كه صحنه آهسته گل رو نشون ميدن،
چمبرخان شاكي ميشه،
ميگه: حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگيردش!
يه بار
چمبرخان
ميره دستشويي و در ميزنه. يه عربه ميگه: اهم...
چمبرخان
ميگه: حالا اسمت چيه؟ عربه ميگه: محمد حسن خليل.
چمبرخان
ميگه: اي پدرسوختهها، سه تايي رفتين توالت؟!

(-:
=>
چمبرخان
تو مانور شركت ميكنه، اسير ميشه!
(-:
=>
چمبرخان
پسرش رفته بوده زير ماشين، با سنگ ميزنه درش بياره!
(-:
=>
چمبرخان
ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در
ميزنه فرار ميكنه!
(-:
=>
به
چمبرخان
میگن چرا پرتقال
رو
با پوست می خورِی؟
میگه:آخه من که می دونم توش چیه واسه چی پوستشو بکنم؟!
(-:
=>
دو تا برادره آخر
شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب
كاريي ميشده،
ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي
ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:تورو خدا يكم اين بچههاي
مارو نصيحت كنيد،پدر ما
رو در
آوردن. كشيشه ميگه: باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نمیرسه،
بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن،
كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ميدوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نميده،
همين جور در و ديوار رو نگاه ميكنه.
باز
يارو ميپرسه: پسرجان، ميدوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش
نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو ميپرسه و پسره هم بروش
نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟!
پسره ميزنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش ميبنده.
داداش بزرگه ازش ميپرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا
گم شده، همه فكر ميكنن ما برش داشتيم!
(-:
=>
به
چمبرخان
ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه:كبوتر، كلاغ،
خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه،
يهو ديدي پرواز كرد!
(-:
=>
چمبرخان
ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره!
(-:
=>
چمبرخان
چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: دو
تا آرزو بكن.
چمبرخان
ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش
ميده،
چمبرخان
يكم ميخوره ميگه: به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده!
(-:
=>
چمبرخان
يه سكه از زير خاك پيدا ميكنه، روش
نوشته بوده تاريخِ ضرب: 200 سال قبل از ميلاد!
(-:
=>
چمبرخان می خواد تو مسابقه دو میدانی شرکت کنه میره دوپینگ
میکنه
بعد واسه اینکه تابلو نشه آخر میشه
(-:
=>
چمبرخان
میره به یه مسافرت طولانی، بعد شيش هفت ماه برميگرده، در
ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ان ريش درو وا ميكنه!
چمبرخان
هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هيچي
نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو.
چمبرخان
جفت ميكنه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش
گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو خدا
بگو چي شده؟! كي مرده؟! داش اصغر هم يك نگاه به
چمبرخان
ميكنه و از اتاق ميره بيرون.
چمبرخان
بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا
دم نافش!
چمبرخان
دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بوا... بگو آخه چه بلايي سرمون
اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بي... كاش بوات
مرده بي... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!!!
(-:
=>
چمبرخان
هر روز زنگ يك كليسا رو ميزده و در ميرفته. آخر پدر روحاني
شاكي ميشه،يك روز پشت در كمين ميكنه، تا
چمبرخان
زنگ ميزنه، خرشو ميگيره و ميپرسه چيكار داري؟
چمبرخان
حول ميشه،با تتپته ميگه: ببخشيد، عيسي خونست؟!
(-:
=>
داداش
چمبرخان ميخواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با
آجر ميزنه تو سرش!
(-:
=>
پدر چمبرخان ميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو
ميگه: بعله. پدر چمبرخان ميگه: پس قربون دستت، بزار تا يك حالي بكنيم!
(-:
=>
به چمبرخان
میگن این اتوبوس دو طبقه رو پارک کن می گه ای به چشم حسابی پارکش
می کنم
فردا که میان میبینن طبقه اول رو چمن کاشته طبقه دوم هم گل
کاشته
(-:
=>
چمبرخان تا ده سال برای مادرش عزاداری ميكرد و همش گريه ميكرد
. بهش گفتند : آخه چقدر گريه ميكنی ، ده سال گذشته گفت: "آخه
هر وقت يادم ميافته كه موقع خاكسپاريش چه دست و پايی ميزد
جيگرم آتيش ميگيره "!!!
(-:
=>
تركه
و اصفهانيه و همدانيه مرحوم ميشن. اون دنيا ميرن جلو در بهشت،
تا ميان برن تو يارو دربونه يك نگاه به پروندشون ميكنه، با لگد
پرتشون ميكنه بيرون! خلاصه همينجور دم در بهشت ولو بودن، يهو
همدانيه ميبينه دارن يك جنازه ميبرن تو بهشت، اينم بدو بدو
ميره زيرجنازه رو ميگيره و لاالهالاالله گويان ميره تو. يك
مدت ميگذره، اصفهانيه ميبينه يك جانباز داره با ويلچر ميره تو،
اينم بدو بدو ميره پشت ويلچر رو ميگيره و ميره تو. تركه خيلی
شاكی ميشه، هی دور و بر رو نگاه ميكنه، ميبينه پشت بهشت
ساختمون سازی دارن، يه فرغون افتاده اون گوشه. خلاصه فروغون
خالی
رو ور ميداره ميره جلو در بهشت. دربونه ميپرسه: چيكار داری؟
تركه ميگه: كوری نميبينی مفقود الاثر آوردم؟!
(-:
=>
اصفهونيه و رشتيه و تركه با هم يكجا كار ميكردن. يك روز ساعت
ناهار, اصفهونيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه قورمهسبزيه,
ميگه: آآآي بازم قرمه سبزيِس! اگه فردا باز قورمهسبزي باشه،
من خودمو از اين برج پرت ميكنم پايين! بعد رشتيه ظرف غذاشو باز
ميكنه، ميبينه كله ماهي داره .. اونم شاكي ميشه، ميگه: ااووو!
اگه فردام همين باشه منم خودمو پرت ميكنم پايين! آخري تركه ظرف
غذا رو باز ميكنه، كوفته داره.. حالش به هم ميخوره، ميگه:
ايلده اگه منم اين ظرفو فردا باز كنم ببينم كوفتهس.. خودمو
پرت ميكنم پايين! خلاصه فردا سه نفري ميان سر كار و در غذاها
رو باز ميكنند و از قضا هر سه تا تكراري بوده، اينها هم خودشون
رو پرت ميكنند پايين! باري، پليس مياد واسه تحقيقات و بازجوه
خِـرِ زناشون رو ميگيره كه نقصير شماهاست! زن اصفهونيه ميگه:
جناب سروان من نميدونستم, تو خونه هم هروقت قورمهسبزي درست
ميكردم ميخورد غر نميزد! زن رشتيه ميگه: اووو! تو رشت همه كله
ماهي ميخورن، من روحمم خبر نداشت اين دوست نداره. زن تركه
ميگه: جناب سروان به ولله من يه هفته بود خونه مادرم بودم, اين
خودش واسه خودش غذا درست ميكرد
(-:
=>
چمبرخان
میخ میره تو پاش هر کاری میکنه در نمیاد میزنه سرشو کج میکنه
!!!
(-:
=>
به یه اصفهانیه میگن شما چرا هر کلمه ای که میگید آخرش (اس)
داره؟ اصفهانی میگه : کی گفتدس ، هر کس که گفدس، غلط کرده
گفدس!!!
(-:
=>
به
چمبرخان
ميگن اندوهناكترين لحظه عمرت كي بود؟
ميگه والا اون روز كه بم زلزله امده بود ما رفتيم كمك. يه بچه
12 ساله رو از زير
آوار در اوردم و اونو خاكش كردم. اين اندوهناكترين لحظه عمرم
بود.
بهش ميگن آخه چرا؟
ميگه آخه بچه ي همينطور ميگفت آهای چیکار میکنی من زنده ام ولي
من گوش نكردم.
(-:
=>
يه روز به يك ماره ميگن چرا افسرده اي ؟
ميگه اخه دو سال بود با دختر همسايه مون دوست بودم
اخر
فهميدم يك تيكه شيلنگ بوده
(-:
=>
چمبرخان
مي خواست پشتش را بخارونه دستش نمي رسید زير پاش آجر گذاشت
(-:
=>
چمبرخان
خيلي خوابش مي اومده دو تا رخت خواب ميندازه
(-:
=>
به
نجف آباديه مي گند : چوم يعني چي؟ مي گه رانيمبرم؟ مي گند :
رانيمبرم يعني چي؟ مي گه چوم؟
(-:
=>
يه روز از يه پايين شهري مي پرسن "زن ذليلي" يعني چي؟ ميگه:
همونيه كه بالا شهريها بهش ميگن تفاهم
(-:
=>
يکي مي خواسته شير داغ بخوره گاوش رو آتيش ميزنه!!!
(-:
=>
چمبرخان
هر روز زنگ يك كليسا رو ميزده و در ميرفته. آخر پدر
روحاني شاكي ميشه،يك روز پشت در كمين ميكنه، تا چمبرخان زنگ
ميزنه، خرشو ميگيره. چمبرخان حول ميشه،با تته پته ميگه:
ببخشيد، عيسي هست؟
(-:
=>
فارسه میره خونه خدا که توبه کنه دیگه در مورد
چمبرخان
جوک نگه
، یهو
چمبرخان
میزنه رو شونه طرف ، میگه : ببخشید آقا قبله
کدوم وره ؟
(-:
=>
مگسه مست ميكنه ميره جلوي كارخونه تارومار
اربده كشي
(-:
=>
چمبرخان
ميره مسابقه 20
سوالي
مجري به
چمبرخان ميگه جواب سوال يه حيوونه
شما شروع كنين به پرسيدن
چمبرخان شروع ميكنه:
1 ميتانم بگيرمش ؟
مجري ميگه بله
چمبرخان ميگه : پلنگه ، بازه ، چيتايه ،
غزاله، يوز پلنگه ، عقابه ، …
مجريه داغ ميكنه ميگه نه آقا اينا نيست
10 تا از سوالات تموم شد ده تا ديگه بپرس
چمبرخان ميگه : ميتانم با يه دست بلندش كنم
مجري ميگه : بله
چمبرخان شروع ميكنه كه : فيله ، اسب آبيه ،
واله ، كرگدنه ، نهنگه ،…
مجري ميگه خير شما باختين جواب سوال (
قورباغه ) بوده
چمبرخان ميگه : به علي دانستم عارم آمد بگم
(-:
=> چمبرخان
داشته تو لسآنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو
ميره جلو، ميگه: سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن!
چمبرخان
كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي
(-:
=>
چمبرخان ميره
خواستگاري، مادر- پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن دختر ما
داره درس ميخونه.
چمبرخان ميگه: اشكال نداره، من ميرم دو ساعت
ديگه برميگردم
(-:
=>
ماشين
چمبرخان رو تو روز روشن، جلو
چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي
دزد! بگـــيـــرينش!
چمبرخان داد ميزنه: هيچ خودتون را ناراحت
نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟
چمبرخان ميگه: ايلده من شمارشو برداشتم.
(-:
=>
چمبرخان تو سينما وسط نشسته بوده ، دست
ميكنه تو دماغش و حسابي تميزش ميكنه اما نه دستمال داشته نه
ميتونسته بلند بشه، به بغل
دستيش ميگه : آقا لطفاً اينو دست به دست كن بمالش به ديوار
(-:
=>
بچه مثبته از
چمبرخان
ميپرسه: آقا ببخشيد... خيلي خيلي عذر
ميخوام..شرمنده.. روم به ديوار.. اسمتون چيه؟! چمبرخان شاكي ميشه،
ميگه: اينجور كه تو پرسيدي، اسمم انه!!!
(-:
=>
چمبرخان
و دوستش رفته بودن شكار،
چمبرخان
از دور يك شير ميبينه، نشونه
ميگيره ميزنه... تيرش خطا ميره و ميخوره به دم شيره. شيره هم
شاكي ميشه، ميدوه طرفشون
تا کارشون رو بسازه که
چمبرخان جنگي ميره بالاي
درخت، ميبينه دوستش همينجور اون پايين واستاده، بهش ميگه: بابا
بيا بالا، الان مياد دهنتو سرويس ميكنه. دوستش يك نگاهي بهش
ميكنه، ميگه: برو بابا خودتی! مگه من زدم؟
(-:
=>
چمبرخان
از طبقه صدم يه ساختمون ميپره پايين، به طبقه پنجاهم كه ميرسه
ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير گذشت!
(-:
=>
چمبرخان با چند تا رشتيه نشسته بودن
داشتن جوك مي گفتن، رشتيا براي
چمبرخان جك ميگن، نوبت
چمبرخان كه
ميشه،تا مياد بگه: يه روز رشتيه... همه بهش ميگن بشين بابا
نميخواد بگي! دوباره يه دور ميزنه ميرسه به چمبرخان، باز تا مياد
بگه: يه روز يه رشتيه... ميپرن وسط حرفش، نميذارن بگه. بار بعد
كه نوبت ميرسه به چمبرخان، ميگه: يه روز يه چمبرخان داشته ميرفته با
سر ميخوره زمين! همه رشتيا ميخندن بعد چمبرخان ميگه: ولي وقتي
بلندش ميكنن ميبينن رشتي بوده
(-:
=>
به
چمبرخان
ميگن برو زير دريايي
رو غرق كن ميره پايين در ميزنه فرار ميكنه
(-:
=>
به چمبرخان ميگن برو جلوي ماشين ببين
چراغ راهنما كار ميكنه ؟ ... ميره جلوي ماشين ميشينه ميگه ::
آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ...
آره ... نه ... آره ... نه ...
(-:
=>
چمبرخان بالاي درخت چنار بوده يارو ميگه اون بالا چي كار ميكني
ميگه دارم توت ميخورم ميگه اين كه درخت چناره ميگه توت تو
جيبمه
!!!
(-:
=>
چمبرخان رو میره مسافرت، بعد شيش هفت
ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش در رو وا
ميكنه! چمبرخان هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟!
داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره
تو. چمبرخان جفت ميكنه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن
ريش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو
خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟! داش اصغر هم يك نگاه به چمبرخان ميكنه
و از اتاق ميره بيرون. چمبرخان بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش،
ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! چمبرخان دو دستي ميزنه تو سرش،
ميگه: بوا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش
ميگه: اي كاش ننت مرده بي... كاش بوات مرده بي... پسر آخه اين
ريش تراشو چرا بردي؟!!!
(-:
=>
چمبرخان ميره مسجد كفشاشو ميدزدن
مياد بيرون ميبينه كه كفشش نيست ميگه ا پس من كي رفتم كه خودم
خبر ندارم !!!
(-:
=>
چمبرخان با دو تا خيار در دست ميره توي
يك بقالي، ميگه:حاج آقا خيارشور داري؟ بقاله ميگه: بله.چمبرخان
ميگه: پس بي زحمت اين دوتا رو هم بشور
(-:
=>
چمبرخان داشته زن ميگرفته، ازش ميپرسن:
جشن عروسيت رو كجا ميگيري؟ ميگه: تو يك مدرسه! ميگن: آخه چرا
مدرسه؟!
چمبرخان ميگه: ولك آخه خـيـلي كلاس داره
(-:
=>
چمبرخان با هواپيما مياد تهران، تو
فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه که با ماشين
ميومدم
(-:
=>
حرف از سرعت بود .... بين يه
آباداني و آمريكايي و فرانسوي
فرانسوي ميگه ما برج ايفل رو دو هفته اي
ساختيم
آمريكايي ميگه ما پل سانفرانسيسكو
رو يك هفته اي ساختيم
بعد سه تاييشون داشتن تو آبادان رد ميشدن ميرسن پالايشگاه نفت
و آمريكاييه و فرانسوي ميگن شما اينجا رو چند وقت طول كشيد كه
ساختين ؟ ... آبادانيه ميگه : اٍ اٍ اٍ ...... من ۲ روز پيش از
اينجا رد شدم اين اينجا نبود
(-:
=>
يارو ميره تو يك قهوهخونه، به
قهوهچي ميگه: داش حال ميكني يك جك عربي بگم؟! قهوهچيه ميگه:
ببين ولك، من خودم عربم، اين يارو هم كه كنار دستت نشسته هم
عربه، درضمن قهرمان كشتيه. اوني كه رو ميز سمت چپ نشسته هم
عربه، درضمن معمولاٌ با خودش دو تا قمه داره. حالا هنوز ميخواي
جك عربي تعريف كني؟! يارو ميگه: نه والله، حوصله ندارم سه بار
توضيح بدم.
(-:
=>
يك شب
تلوزیون فيلم سينمايي گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه:
شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلوزيون رو خاموش ميكنند،
ميرن ميخوابن.
|